توی یه خانواده کوچیک توی شمال شهر تهران بدنیا اومدم پدر و مادر عاشق هم بودن جز خودم یه برادر بزرگتر داشتم. کل خانواده با هم رابطه خوبی داشتیم تنها چیزی که گاهی ازارم میداد این بود که حس میکردم مادرم برادرم رو از من بیشتر دوستداره و البته پدرم هم نسبت به برادرم با من مهربونتر بود بنابراین خیلی اذیتم
گفتم بخاطر چهرم خیلی مورد توجه ادمها قرار میگرفتم حتی دختر بچه ها حتی پیرمردها مطمئنا همیشه این توجه ها خوشایند نیستمثلا یادمه یه پیرمردی توی محل بود که من خیلی دوستش داشتم توی عالم بچگی بهم میگفت بیا خونم بازی کن منم نمیدونستم چی به چیه میرفتم منو میشوند روی پاهاش و از زیر بهم دست میزد اولین بار که
روزها از پی هم میگذشت و ما توی خونه جدید بودیم نزدیک فصل امتحانات بود کلاس سوم راهنمایی بودم که قرار شد مامانم بره و چند روزی پیش مادربزرگم باشه من کلاً یه خاله دارم دوتا پسر داره و دو تا دختر که جریاناتی که گفتم مربوط به دختر و پسر خاله کوچیکم بود
بنا شد مادرم بره ودر عوض پسرخاله و دختر خاله بزرگم
اینو یادم رفت بگم با مهران دو سه باری سینما رفتم توی سینما دستشو میذاشت روی پام و آروم سعی میکرد دستشو بیاره بالاتر و من هرسری دستشو بلند میکردم میذاشتم روی پای خودش تا اینکه بار آخری که رفتیم سینما این کارو کرد منم متعاقبا دستشو بلند کردم که گفت مگه میخوام چیکار کنم که اینکارو میکنی منم هیچی نگفتم
موقع ثبت نام دانشگاه متوجه شدم با دو تا از همکلاسیای هنرستانم یکجا قبول شدیمو از اول چسبیدیم به هم
کلاسا شروع شد البته اسمش دانشگاه رفتن بجای سرکلاس رفتن میرفتیم بیرون و شیطنت میکردیم گاهی اتو هم میزدیم و شماره میگرفتیم ولی با کسی دوست نمیشدیم
یه روز که منتظر اتوبوس دانشگاه بودم ۲ ۳ تا از پسرای اون
حسابی سرخورده شده بودم پیشنهاد زیاد داشتم چندتاییم خواستگار که همرو ندیده رد میکردم تا اینکه ترم حدید شروع شد توی یکی از اوتو زدنامون با یه پسر آشنا شدم به نام علی ، از من ۵ سال بزرگتر بود ازم خواست با هم دوست بشیم و شمارشو داد قیافه خوبی داشت اما بیشتر از قیافش تعریفای از خودش باعث میشد جذبش بشم دا